عنوان نوشتار: البرز ،آن بالابلند عشق
نویسنده: پیرایه یغمایی

 

قله دماوند - رشته کوه البرز

 

استوره مانند رويا، تجربه های روانی انسان و نيز باورها و افكار فلسفی وقايعی را  که در زمان و مكان اتفاق افتاده اند، به زبان نمادين بيان می كند. اگر نتوانيم معنای راستين آنها را دريافت كنيم، تنها آنها را تصاويری پيش پا افتاده و بی معنا خواهيم يافت و يا در بهترين وجه، فرآورده هایی شاعرانه و زيبا ...

امروزه به هسته ی درونی اساتير بهای بيشتری داده می شود و داستان بيرونی آن فقط نمادی از آن مفهوم درونی است.

البرز هر جا كه باشد و به هر نام كه باشد ، خواه در اوستا باشد، خواه در شاهنامه... هر جا باشد، هرابرز باشد، هرابرزيتی باشد يا البرز، استوره ی بالا بلند عشق است... هستی ساز و بخشنده، شكوهمند و مغرور.

بالا بلندی كه از خويش نردبانی می سازد و پله پله تا نيروهای اهورایی می پويد و انگيزه های اهريمنی را زير پا مي گذارد. 

 

باستانی ترين نامی كه از البرز در دست است، هرابرزيتی (Hara-berzaiti) است كه در فارسی ميانه به هربرز تبديل می شود. اين نام دو بخش جداگانه دارد. بخش نخست آن هرا (Hara) برگرفته از ريشه ی فعل باستانی «هر» به معنای نگاهبانی كردن و دفاع كردن و بخش ديگر آن «برزيتی»، برگرفته از واژه ی برزنت به معنای بلند است كه در فارسی ميانه و كنونی به كلماتی چون؛ بالا، برز (berz)، برز (borz) تبديل شده. بنابر اين «هرابرزيتی» به معنای نگاهبان بلند بالایی است كه همواره پاسداری می دهد و شايد به همين دليل باشد كه هر كوه بلندی البرز ناميده می شود، مانند كوه البرز در نزديكی جهرم، كوه البرز در قفقاز، كوه برز در غرب نطنز و كوه های البرز در شمال ايران كه بلندترين قله ی آن آتش فشان مخروطی شكل دماوند، در شمال شرقی تهران، با داشتن 5600 متر ارتفاع بلندترين كوه ايران شناخته شده. امروزه از هر كجای تهران به شمال آن نگاه بيندازيد، البرز را می بينيد كه سر به آسمان كشيده و بلند شاهد تاريخ پرنشيب و فراز ايران است.

اما البرز در استوره ها و افسانه های باستانی ايران كوهی است؛ كوه مقدس و مينوی كه در مركز «ايران ويج» قرار دارد و نيز نام يک زنجيره كوه پيرامونی است كه با نقشی كيهان شناختی، گرداگرد ايران ويج و البرز ميانی حصار بسته اند و نمی توان آن را با رشته كوه البرز كنونی برابر دانست.

از آنجا كه زمينه ی اين پژوهش، نقش استوره ای البرز است، سزاوارتر است در آغاز به ديدگاه ايرانيان باستان نسبت به آفرينش جهان و البرز اشاره ای گذرا داشته باشيم:

ايرانيان باستان، تمام جهان را ايران می دانستند و آن را چونان بشقابی گرد و صاف و هموار می پنداشتند. در نظر آنان آسمان هم اين فضای بيكرانه نبود، بلكه ماده ای سخت و درخشنده چون الماس يا زمرد می نمود كه جهان را مانند پوسته ای در بر می گرفت و خورشيد و ماه و ستارگان، ايستا و بی حركت بر فراز آن قرار داشتند. در اين جهان نه كوهی بود و نه رودی، نه درختی و نه جنبنده ای...

همه چيز آرام و هماهنگ خاموش می نمود...

جنبشی نبود... زمانی وجود نداشت...

چون اهريمن بر اين آرامش نظر كرد، بر آن رشک ورزيد. ناگاه زمين را شكافت و در ميان آن پرید. بر اثر جهش، زمين به لرزه در آمد و پستی و بلندی يافت. رودخانه ها جاری شدند و كوه ها از زمين روييدند كه نخستين آنان البرز بود.

گو اينكه البرز از نطفه ی اهريمن جان يافت، اما در اين هستی اهريمنی درنگ نكرد و چون انسانی خردمند از آن برخاست و در راستای خود بالا رفت و مراحل تكامل را يكی پس از ديگری پوييد. پويایی او هشتصد سال به درازا كشيد. چهار دوره ی دويست ساله. او در دويست سال نخست به سپهر ستارگان يا «ستاره پايه»، در دويست سال دوم به سپهر ماه يا «ماه پايه»، در دويست سال سوم به سپهر خورشيد يا «خورشيد پايه» و در دويست سال واپسين به سپهر فروغ بی كران يا « بهشت برین » رسيد. چون البرز به آخرين حد تكامل خويش درآمد، رودها از آن جاری شد. خورشيد و ماه و ستارگان بر فرازش به گردش و چرخش و درخشندگی درآمدند و از آن پس بود كه جايگاه ايزدان شد.

ايرانيان باستان بر اين باور بودند كه روشنايي از البرز سرچشمه می گيرد؛ بدين معنا كه هر پگاه خورشيد از البرز بيرون می آيد و هر غروب در آن پنهان می شود. از اين رو می پنداشتند كه البرز در هر سوی خراسان خاوران دارای صد و هشتاد گذرگاه برای خورشيد است و هر روز خورشيد از يكی از گذرگاه های شرق بيرون می آيد و هر شامگاه در يكی از گذرگاه های غرب فرو می رود. آنها همچنين می پنداشتند در هر سوی، صد و سی و پنج گذرگاه برای ماه، و نيز در هر سویی نود گذرگاه برای ستارگان وجود دارد و ونند يا وننت (Vanand/Vanant) ستاره پيروز يا پادشاه ستارگان را نگاهبان اين گذرگاه ها می دانستند تا نيروهای اهريمنی نتوانند آن ها را ببندند. و نيز باور داشتند كه همچنان كه روشنايی از البرز بر می خيزد و به البرز باز می گردد، تمامی آب های جهان هم از البرز سرچشمه می گيرد و پس از باروری و حاصلخيزی زمين، دوباره به البرز باز می گردد. چرا كه هم اكنون نيز در سنت های ما آب نماد روشنایی است؛ آب را برای روشنایی پشت سر مسافر می ريزيم. آب را برای روشنایی در سفره ی نوروزی هفت سين می گذاريم... و همواره رويای «آب» را به «روشنایی» تعبيير می كنيم. از آن رو آنان جايگاه مقدس ايزد بانوی آب، آناهيتا- آن رود توانای بی آلايش- را بر فراز بلندترين چكاد البرز «هوكر» كه پوشيده از فرش مخملين سبزه است، می دانستند:

من كوه زرين در همه جا ستوده ی هوكر را می ستايم

كه «اردويسور آناهيتا» از آن،

- از بلندای هزار آدمي-

برای من فرود می آيد...

اوست كه در بسيار فرهمندی،

همچند همه ی آب های روی زمين است

و به نيرومندی روان شود...

(آبان يشت/كرده ی 98)

آناهيتا از فراز «هوكر» به دريای فراخكرت كه در جنوب البرز قرار داشت، می ريخت و در همين جايگاه يعنی چكاد البرز بود كه نام آورانی چون جم، هوشنگ، ارجاسب، فريدون، هوم و حتا افراسياب و ضحاک هم برايش پيشكش ها بردند.

اما تصوير البرز در مهر يشت از همه جا زنده تر و درخشان تر است.

بنابر اوستا، اهورامزدا براي «مهر»- ايزدپيمان روشنایی بر فراز البرز- در طبقه ی «گرزمان» جايگاه ويژه ای تدارک ديد و آنجاست كه البرز با زيباترين بافت معنایی خود به صحنه می آيد:

آن كه آفريدگار- اهورامزدا-

آرامگاه او را بر فراز كوه بلند و درخشان

و دارای رشته های بسيار البرز، برپا كرد ...

آنجا؛

كه نه شب است، نه تاريكی

نه باد سرد است، نه باد گرم

نه بيماری كشنده

نه آلايش ديو آفريده ...

از ستيغ البرز مه برنخيزد ...

(مهر يشت/ هات 57/ بند 50)

و همانا از فراز البرز است كه ايزد مهر پيش از دميدن خورشيد، سراسر ايران زمين را می پويد و همه جا را زير نگاه خود می گيرد:

نخستين ايزد مينوی؛

كه پيش از دميدن خورشيد جاودانه ی تيز اسب،

بر فراز كوه البرز برآيد ...

نخستين كسی كه آراسته به زيورهای زرين،

از فراز آن كوه زيبا سر بر آورد ...

از آنجاست كه آن مهر بسيار توانا

بر همه ی خانمان های ايرانی،

بنگرد...

(مهر يشت/ كرده ی چهارم/ بند 13)

بنابر اوستا؛ «سروش» هميشه بيدار كه سالار آفريدگان اهورامزدا و آورنده ی پيام های اهورایی است، او هم بارگاهی صد ستون در بالاترين چكاد البرز دارد. خانه ی او از درون، خود به خود روشن است و از بيرون ستاره آذين:

سروش پارسای برزمند پيروز گيتی را می ستاييم...

آن كه خانه ی صد ستون استوارش،

بر فراز بلندترين ستيغ البرز كوه

برپا شده است...

خانه ای در اندرون خود روشن

و از بيرون ستاره آذين...

(يسنا/ هات 57/ بند 31)

جايگاه رويش گياه هوم هم كه شيره ی راز آميزش اكسير زندگانی جاويدان و نوشابه ی بی مرگی است بر فراز ستيغ البرز است:

ای هوم!

مرا از آن درمان هایی بخش كه تو بر آن ها درمان كنی ...

مرا از آن پيروزی هایی بخش كه تو خود بدان دشمن را شكست دهی ...

تو را ای دلير آفريده ی دادار،

خداوندگار هنر پديد آورد

تو را ای دلير آفريده ی دادار،

خداوندگار هنر بر البرز كوه فرو نشانيد...

(يسنا/ هات 10/ بند 9 و 10)

ای هوم!

می ستايم ستيغ كوهی را كه تو بر آن روييدی ...

(يسنا/ هات 10/ بند 3)

 

البرز در اوستا پس از مرگ آدميان نيز در سرنوشت آنان نقش عمده ای دارد؛ زيرا كه يک سر پل چينوت- يا گذرگاه داوری- به چكاد دايتيک يا قله ی داد، كه يكی از چكادهای البرز اصلی است، وصل است و سر ديگر آن به يكی از كوههای البرز پيرامونی كه در زير آن دروازه ی دوزخ قرار دارد.

اما البرز در شاهنامه كوهی است از آب و گل در آمده با جايگاه های متفاوت (البته بنا به گفته ی استاد ذبيح الله صفا در استوره ها، زمان و مكان معنای اصلی خود را گم می كنند) مثلاً در داستان زال، فردوسی، البرز را كوهی دور از دسترس و بيگانه با خوی آدمی می شناساند . كوهی كه فقط سيمرغ در آن آشيانه دارد:

هنگامی كه زال به دنيا می آيد، چون رنگ و رویی سرخ و سر و مویی سپيد دارد، پدرش سام غمگين می شود و آن كودک بی گناه را مايه ی ننگ خود می شمارد و می انديشد كه چگونه بايد این زشت روی را به پهلوانان ديگر بنماياند. پس می خواهد كه او را به جای دوری ببرد كه در ديدگاهش نباشد و خدمتكاران او را به البرز كوه می برند:

بفرمود پس تاش بر داشتند

                        از آن بوم و بر دور بگذاشتند

يكي كوه بُد، نامش البرز كوه

                        به خورشيد نزديک و دور از گروه

بدان جای سيمرغ را لانه بود

                        كه آن خانه از خلق بيگانه بود

نهادند بر كوه و گشتند باز

                        برآمد بر اين روزگاری دراز

مدتی می گذرد. سيمرغ زال را می پرورد. در اين ميان سام از كار خود پشيمان مي شود. شبی در خواب می بيند كه فرزندش در البرز است. به آنجا می رود و البرز را از نزديک رويت می كند. تصويری كه در اين بخش فردوسی از البرز به دست می دهد، به راستی تماشایی است:

سر اندر ثريا يكی كوه ديد

                        كه گفتی ستاره بخواهد بچيد

نشيمی از او بر كشيده بلند

                        كه نايد ز كيوان بر او بر گزند

بدان سنگ خارا نگه كرد سام

                        بدان هيبت و مرغ و هول و كنام

تندیس فردوسی - تهران ،میدان فردوسی - ساخته  ابوالحسن خان صدیقی

 

و در چند بيت بعد، با اينكه در سراسر شاهنامه اظهار عجز و ناتوانی، قهرمان ناموری چون سام را نمی شايد، وی ناتوانی خود را در برابر البرز كوه برای منوچهر بدين گونه بيان می دارد:

برفتم به فرمان كيهان خدای

                        به البرز كوه، اندر آن سخت جای

يكی كوه ديدم سر اندر سحاب

                        سپهری است گفتی ز خارا بر آب

نبُد راه بر كوه از هيچ روی

                        بگشتم بسی گرد او پوی پوی

در داستان «فريدون»؛ زمانی كه «فرانک» مادر فريدون از شر نيروی اهريمنی ضحاک در جست و جوی پناهگاهی برای اوست؛ وی را به هندوستان می برد و به پيری خردمند كه در البرز كوه جايگاه دارد، می سپارد. شاهنامه در اين بخش به روشنی البرز را در هندوستان می داند:

ببرم پی از خاک جادوستان

                        شوم با پسر سوی هندوستان

شوم ناپديد از ميان گروه

                        مر اين را برم سوی البرز كوه

بياورد فرزند را چون نوند

                        چو غرم ژيان سوی كوه بلند

يكي مرد دينی در آن كوه بود

                        كه از كار گيتی بی اندوه بود

فرانک بدو گفت كای پاكدين

                        منم سوگواری از ايران زمين

بدان كاين گرانمايه فرزند من

                        همی بود خواهد سر انجمن

تو را بود بايد نگهبان اوی

                        پدروار لرزنده بر جای اوی

پير می پذيرد. فریدون شانزده ساله می شود و آنگاه كه جوان برومند و جست و جوگری است، از البرز كوه به صحنه ی شاهنامه باز می گردد:

چو بگذشت بر آفريدون دو هشت

                        ز البرز كوه اندر آمد به دشت

بر مادر آمد پژوهيده گفت

                        كه بگشای بر من نهان از نهفت

گویی كه خصلت البرز شاهنامه اين است كه داستان ها را بيآغازد و از نو طرحی ديگر دراندازد. او داستان را در بطن خود می پروراند و سپس به شاهنامه باز می گرداند؛ چنانكه كودكی زال، چنانكه كودكی فريدون، چنانكه نوجوانی كيقباد...

كيقباد هم تا زمانی كه به شاهی برگزيده می شود، در البرز پناه می گيرد و نخستين ماموريت رستم، آوردن كيقباد از البرز و نشاندن او بر تخت شاهی است:

به رستم چنين گفت فرخنده زال

                        كه برگير كوپال و بفراز يال

برو تازيان تا به البرز كوه

                        گزين كن يكی لشگری هم گروه

ابر كيقباد آفرين كن يكی

                        مكن پيش او در درنگ اندكی

كاووس هم هنگامی كه پيروزمندانه از جنگ با پادشاه هاماوران باز می گردد و از نو می خواهد جهانی نوين و شادمانه پی افكند، فرمان می دهد تا كاخی در البرز كوه برايش بسازند و ديوان را به كار سنگ وا می دارد. ناگفته نماند كه فردوسی در اين داستان البرز را كوهی در «پارس» معرفی می كند:

بيامد سوی پارس كاووس كی

                        جهانی به شادی نو افكند پی

يكی خانه كرد اندر البرز كوه

                        كه ديو اندر آن رنج ها شد ستوه

حتا در بند كشيدن ضحاک هم در دامنه ی البرز كوه با اينكه به ظاهر پايان كار است، اما شنونده را برای آغاز ديگری چشم به راه می دارد كه شايد مصالح آن عبرت آموزی باشد:

به كوه اندرون جای تنگش گزيد

                        نگه كرد غاری بنش ناپديد

فرو بست دستش بدان كوه باز

                        بدان تا بماند به سختی دراز

بماند او بدينگونه آويخته

                        وز او خون دل بر زمين ريخته

بيا تا جهان را به بد نسپريم

                        به كوشش همه دست نيكی بريم

مي دانيم كه استوارترين و ماندنی ترين بنياد استوره ای، باور به يگانگی «انسان» و «جهان» است. انسان و جهان در «بود» يگانه اند، اما در «نمود» از هم دور افتاده...

در گوهر و سرشت يكسان، اما در ريخت و پيكره از هم جدا سر...

اما همه ی اين كرشمه های فلسفی آنجا كه حركت در كارنباشد، نقش بر باطل است و بی مايه می آيد؛ چرا كه هسته ی اصلی حركت است؛ به سبب پويايی است كه نيستی به هستی در می آيد و زمان و مكان معنا می گيرند و آنچه موضوع مرگ است از ميان بر می خيزد. زيرا پويایی زندگی و ايستایی، مرگ است.

گزارش ها می گويند هنگامی كه اهريمن به زمين تاخت، زمين به لرزه در افتاد، آنگاه البرز از زمين روييد. اما گزارش ها در شرح كلمه ی «هنگامی كه» ناتوان هستند و هيچ مرجعی به دست نمی دهند. يك زمان بی آغاز، البرز در زمانی كه نمی دانيم چه زمانی است، هستی يافت. هيچ قيدی از اين زمان بی آغاز حمايتی نمی كند، زيرا پيش از البرز همه چيز ايستا و بی حركت بوده است.

البرز زاده ی اهريمن است و حركت او پس از تاخت و تاز اهريمن آغاز می شود و آن هم حركتی چليپایی [ صلیبی ] ؛ چون همچنانكه در راستای خويش بالا می رود، از ريشه ی خود كوه های ديگری را می زايد كه آن ها هم هجده سال حركتی بالا رونده دارند.

البرز در تاريخ استوره نخستين كسی است كه در طی عروج هشتصد ساله ی خود زمان را به چهار دوره ی دويست ساله، تقطيع و تقسيم می كند و به كميت می رساند. و افزون بر آن خود نيز در هر دوره ای به تجربه ای خاص می رسد كه همه با هم متفاوتند، اما در هيچ يک درنگ نمی كند و از حركت باز نمی ايستد، زيرا آن پايه ها را حد والای رشد خود نمی شناسد. او برتری جوی و گستاخ است و در اين پويایی روان خود را تا مرحله ی ناب اهورایی به كار می گيرد. البرز خوب و بد را می شناسد و آن ها را از هم جدا می كند .

اكنون با تكيه به روايت يسنا، هات چهل و هفت كه می گويد: سرانجام خرد توست/ كه نيك و بد را/ از يكديگر جدا خواهد كرد/ آيا البرز انسان گونه ای خردمند نيست؟

البرز انسانی به رهایی رسيده را می ماند كه نه تنها زندان اهريمنی خاک را زير پا می گذارد، بلكه از زندان بزرگتر جهان بيرونی و زندان درونی خويش هم عارفانه عبور می كند و چند صعود را با هم به جای می آورد. او عمق غربتش را به جهان خاک ِ وسوسه های اهريمنی در می يابد و با سرشتی فوق طبيعی و تخيلی عمودی گرا بی آنكه سقوط را بشناسد، پرواز می كند تا پيشانی بر آستانه ی فروغ اهورایی بسايد. او نه تنها در خود قلبی تپنده و روانی پرشور دارد، بلكه با ضرب آهنگ چالاک عروج خويش، تمامی عناصری را كه بر سر راه می بيند، بيدار می كند و به حركت وا می دارد. چنانكه خاک را به رويش، باد را به جنبش، خورشيد و ماه و ستارگان را به گردش و چرخش، چشمه های جاودانه ی ايزد بانوی آب را به جوشش می آورد و بدينگونه با عناصر چهارگانه پيوندی تنگاتنگ می بندد. او از طريق واسطه ای چونان اهريمن وارد صحنه می شود، اما خود را به معلوماتی درباره ی وقايعی دور دست می رساند و پس از هوشمندی به خويش، نه اهريمن را می كشد و نه با او به ستيزه ی مدام بر  می خيزد، بلكه مهارش می كند.

رستاخيز عاشقانه ی البرز و اينكه او در هر پله ای فرهيخته تر و مقدس تر از پله ی پيشين از خود بر می خيزد، شگفتی برانگيز و قابل درنگ است و استوره ی او شايد نخستين جرقه ی عارفانه ای باشد كه بعدها در ادب فارسی دامنه دار شد و البرز با نام «قاف» در آنها راه يافت:

رفت ذوالقرنين سوی كوه قاف

                        ديد او را كز زمرد بود صاف

گرد عالم حلقه گشته او محيط

                        ماند حيران اندر آن خلق بسيط

گفت: تو كوهی دگرها چيستند

                        كه به پيش عزم تو باز ايستند؟

گفت: رگ های من اند آن كوه ها

                        مثل من نبوند در حسن و بها

من به هر شهری رگی دارم نهان

                        بر عروقم بسته اطراف جهان

                                مثنوی معنوی / دفتر 4

 

قله دماوند - رشته کوه البرز

 

البرز در دانش استوره ای حادثه ای ست كه فقط يك بار اتفاق می افتد و ديگر تكرار نمی شود.

او بر حسب تقدير ويژه ای كه دارد، دارای منش و فرديت ويژه ای است:

پويایی اش در راستا ، گسترش اش در ژرفا، انشعابش در پهنا، و رستاخيز جاودانه اش به بلندا همه از كردار و رفتار و احساسی انسانگونه – يا گام را فراتر بگذاريم – خدايگونه سخن می گويند.

البرز عشق را پاس می دارد؛ چنانكه گاهواره ی مادرانه ی زال و فريدون می شود. كين را پاسخ می گويد، چنانكه اهريمن را در پای دامنه ی خويش با ميخ های فلزی به بند می كشد. بی پناهی را می شناسد، چنانكه كيقباد را پناه می دهد و راه برتری جویی را نيز می داند.

درود بر آن كه او سنگين سری را فرو گذاشت و به سبكباری پرواز شا