|
آقای
دکتر سید عباس مصباح در سال 1330 خورشیدی در اراک به
دنیا آمد . از کودکی شعر می سرود . تحصیلات خود را تا
پایان دوره ی متوسطه در اراک به انجام رسانید . سپس در
دانشگاه تهران و در رشته ی پزشکی پذیرفته شد و در سال
1362 با تخصص اعصاب و روان از دانشکده ی پزشکی دانش
آموخته شد . از ایشان سه کتاب شعر به نام های ناشتایی
، تاول و عشق در شهری ممنوع در زیر چاپ است .
__________________________________________________________________
نان و نوازش
پاهایم را می بخشم
وقتی که دست هایت وسعت دارد
و گندمهایم
وقتی که نان ، نوازش است
سبویم را شکستم
از سراب تو می نوشم !
* * * * *
آن سوی نوازش
مثل لحظه های نامطمئن، شیرینی
دست های بی اعتمادت پل های شکسته ی پیغامند
می دانم که انتظار از دیدار زیباتر است
چشم های تو این را به من آموخت
و نومیدی شیرین تر از آغوش
و عشق با تنهایی رفیق است
و آدمی تا زمانی زیباست که تنهاست !
* * * * *
برکه
خاموش ،گمنام ، خواب آلوده
تنها
مثل برکه می مانیم
میراث رودخانه ای که بیهوده می رفت
و یاوه می اندیشید
نه سوسوی شب تابی
و نه جاپای شکسته ی بلمی
و نه همسایگی مردابی
و آسمان، سقفی از لاشخوران نومید
شبزده و آرام به زمزمه پیوستیم
نور و نسیم
ناشتایی مان می دهد
و از پستان سپیده می نوشیم
نه عزیمتی
و نه قصدی
ما می مانیم
یادگار آخرین برکه های روی زمین
و شب گیسوان مان را شانه می زند
و در بستر هم فرو می غلتیم
و آبتنی را تکرار می کنیم
من محو می شوم
من محو می شوم
اما تو به رودخانه می اندیشی !
* * * * *
بعد از باران
بعد از باران
همیشه بعد از باران
یک لحظه بعد از باران
آفتاب می شود
و لبخندی
و دست های تو که تن پوش خیسم را
به گیره می آویزد
و شالیزارهای سوخته را
نشانه می دهد
یک لحظه بعد از باران
قطره ای است بر برگچه ی شمعدانی
و شبنمی که من و تو را به آبتنی می خواند
و من در تو غرق می شوم
و من با تو غرق می شوم
و تا ناشناخته جزایر گمنامی می رانم
و آن برگچه ی اساطیری را می یابم
و عطشی
و خلسه ای
همیشه بعد از باران آفتاب است
و لبخند
و تو و آبتنی
اما همیشه بعد از گریه شعر است
و اشک
ـ این فوج غریبانه ی شبنم ـ
که پلک هایم را می روبد
من گریه می کنم
و بعد می نویسم
می نویسم
تا وقتی که به میثاق واژگان پایبندم
و شعر
تاوان درد من است
و خونخواهی رنجم از عصیان قرون
من به جمعیت واژگان فراموش مدیونم
کلماتی به شکل قلب
به شکل تو
همیشه بعد از گریه شعر می آید
آه ای جمعیت مهربان واژگان
ای آغوش مادران غمگین
پناهم دهید !
همیشه بعد از گریه شعر می آید
و من به بعد از باران می اندیشم
* * * * *
لبخند در مراسم تدفین
ای ایستاده در آستانه !
روبنده تمسخر بر سر !
تن پوش بی تفاوتی بر دوش
پیروزمند و مست از تدفین عاطفه برگشتی ؟
لبخند در مراسم تدفین ؟
آیا بهار از زمستان
گلستان از گورستان مهربان تر نیست ؟
|