|
دربارهی نویسنده: آقای سیامک تقی پور در سال 1330 در
کهریزک متولد شد . از نوجوانی به کار تئاتر و سینمای
حرفه ای پرداخت . تحصیلات خود را نخست در رشته ی حقوق
و سپس در رشته های ادبیات دراماتیک و باستان شناسی
ادامه داد. در طول این سالها بیش از هفتاد مقاله در
زمینه ی نقد فیلم ، تئاتر و ادبیات نوشته و منتشر کرده
است . ایشان موسس و نخستین رییس کانون فیلمنامه نویسان
ایران بوده و تا امروز سی فیلمنامه و نمایشنامه به
رشته ی تحریر در آورده است . از جمله آثار اوست :
فیلمنامه های جاده های سرد ، شیر سنگی و نمایشنامه ی
بهرام چوبینه . همچنین فیلم سه مرد عامی را نوشته و
کارگردانی کرده است .
از آقای تقی پور رمان های " شاهی از
دوران خویش " و " زوال دیر وقت " در دست انتشار است .
واپسین جرعه ؛ زندگی و مرگ عزیزالسلطان
معروف به ملیجک
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم ( خیام
)
مرگ سردمداران ، بزرگان و عزیزکرده های
تاریخ کمتر به راحت یا در بستر بوده است . از گم شدن
کیخسروی فرزانه در برف تا کشته شدن خواجه
رشید الدین فضل الله بر ادیم خونین و بر دار شدن
حسنک وزیر و هلاک مرموز شیخ اشراق در
زندان صلاح الدین ایوبی ، همه در تواریخ و
تذکره های رسمی آمده اند . اما در قرن های اخیر تاریخ
رسمی ، مردن بسیار کسان را در ابهام و لفافه نهاده است
. آنچه حاصل اینگونه مرگ ها است همانا عبرت و برگویی
از اوضاع و احوال اجتماعی سرزمین ماست که خود گویای
شکنج روزگار مردمان و تیرگی زندگانی رفته بر آباء و
تبار ماست .
* * *
* *
غلامعلی خان عزیز السلطان
معروف به ملیجک از فرط اشتهار در اذهان عمومی
ایرانیان و در طی صد و پنجاه سال اخیر ، قهراً به نامی
وابسته به تاریخ رسمی مبدل گردیده است . اگر
ناصرالدین شاه قاجار را آخرین پادشاه سنتی و خاتم
اعصار استبداد بومی و شرقی در ایران بدانیم ، ملیجک را
باید آخرین وابسته و عزیزکرده ی مهم دستگاه سلطنتی
برشمریم . بردن نام هریک از این دو، طبعاً دیگری را به
خاطر خواهد آورد . جایگاه رفیع ملیجک نزد شاه تا آنجا
است که در سن شش سالگی به مقام امیرتومانی (سپهبدی) می
رسد ؛ در مراسم سلام عام بالاتر ازسرهنگان و امیران می
ایستد ؛ در سیزده سالگی اخترالدوله از دختران
ناصرالدین شاه به همسری او در می آید و در سفر سوم شاه
به انگلستان از طرف ملکه ویکتوریا
امپراتوریس نیمی از عالم مفتخر به دریافت حمایل و زانو
بند مکلل می شود که از مهم ترین نشان های افتخار
امپراتوری بریتانیا است .
ملیجک در دو سالگی مورد توجه شاه قاجار
قرار می گیرد . پدرش محمد خان گروسی ، مردی
عامی و پیشخدمت مخصوص ابریق برای شاه بود . کسی که
آفتابه ی شاه را به مستراح می برد و ناصرالدین شاه که
آدمی شوخ طبع و هزال بود و برای هرکس لقبی می ساخت، به
او لقب " امین ضرطه " داده بود ! محمد خان را اهل
دربار ملیجک اول می دانستند . او بود که با نشان دادن
جوجه گنجشکی به شاه لفظ " ملیچ " را که در اصطلاح محلی
معنای گنجشک می دهد، بر زبان آورد . پسرش غلامعلی خان
، ملیجک دوم و پسر دیگرش ملیجک سوم شدند ولی ملیجک
اصلی همان غلامعلی خان بود که به دلیل محبوبیت نزد شاه
، لقب رسمی عزیز السطان را یافت و تا پایان عمر
ناصرالدین شاه هرگز کسی به اندازه ی او نزدیک و
عزیزکرده اش نشد .
ملیجک از کودکی بیزار از حمام و نظافت
بود . قامت کوتوله، موهای وز کرده ، چشمان قی بسته و
نیمه کور ، بد دهنی و لجبازی و رفتار غیر درباری او
موجب نفرت دیگران خصوصاً زنان پرشمار شاه بود . تنها
حامی او در کودکی عمه اش امینه اقدس از کنیزانی
بود که بعداً جزو زنان صیغه ای شاه شد . امینه اقدس
بسیار مورد توجه ناصرالدین شاه و امین دربار بود .
گرچه ملیجک بعد از بلوغ و مرگ امینه اقدس از چنان
منزلتی برخوردار شد که شاهزادگان عظام و بزرگان به
افتخار او مهمانی های مجلل می دادند و از حمایت او نزد
شاه برخوردار می شدند. در این احوال بود که وقتی فرصت
مناسبی برای ابراز وجود پیدا کرد، ملجایی مطمئن برای
دادخواهی درماندگان و ستمدیدگان گردید و توانست
محبوبیتی غیر منظره در بین عوام پیدا کند .
همه ی شکوه و جلال ملیجک با ترور
ناصرالدین شاه فرو ریخت . پس از این که ناصرالدین شاه
در حرم حضرت عبدالعظیم توسط میرزا رضا
کرمانی مرید سیدجمال الدین اسد آبادی به
قتل رسید ، آنها که در مقابل ملیجک کرنش بسیار می
کردند خوارش نمودند . نخست همسرش اخترالدوله از او جدا
شد و بعد کم کم از آن همه عزت و جبروت برایش هیچ نماند
تا جایی که عنقریب قصد داشتند از دربار بیرونش کنند .
بعد از آمدن مظفرالدین شاه از تبریز و
نشستن بر تخت سلطنت گرچه از او دلجویی شد اما دیگر
دوران عظمت و حرمت بی حدش به سر رسیده بود . کامران
میرزا نایب السلطنه ، سومین پسر ناصرالدین شاه با
اقتدار و شوکتی که داشت او را دریافت . یکی از دخترانش
را به او داد و سر و سامانی دوباره به زندگی اش آورد.
لیکن آفتاب بخت قاجارها بعد از انقلاب مشروطه به سرعت
افول کرد . بزرگان آنها از جمله کامران میرزا نیز به
افلاس و ورشکستگی و تحقیر گرفتار آمدند . چوب حراج به
خانه و املاک و هستی او زدند . عین الدوله و
دیگران هم به همین سرنوشت دچار شدند .

تقریباً از سالهای نخست سلطنت رضا
شاه تا ده سال بعد کمتر کسی از بزرگان قاجار نام و
جایگاه و حرمتی داشت . فرمانفرما با همه ی
منزلت و جبروت ، کسی که روزگاری رضا شاه در زمان قزاقی
قراول خانه اش بود تنها بازمانده ی مورد اعتنا و در
عین درمانده ی عصر پیشین محسوب می شد . در این سال ها
کسی از ملیجک سراغی نداشت . با زن و چهار فرزند در فقر
و گمنامی می گذراند . در خانه ای کوچک ، در کوچه ای
حوالی خیابان لُختی که سعدی نام گرفت
زندگی محقرانه ای داشت . چشمانش بینایی را از دست داده
بود . دیگر کسی در هیاهوی شهر بزرگ شده ی تهران
، شهری پر از مهاجران آذری و خراسانی و فارسی او را
نمی شناخت . هر روز غروب از خانه بیرون می آمد، به
لاله زار خیابان تجدد یافته و فرنگی شده ی آن
روزگار می رفت ، گوشه ای اختیار می کرد و دست تکدی به
سوی عابران غریب دراز می کرد . پاسی از شب گذشته با
نانی در زیر بغل به خانه بر می گشت .
در زمستان سرد سال 1319 سه ساعت از شب
رفته به طرف خانه راهی شد . در کوچه ، سویی که معبر
همیشگی او بود ، پساب تخلیه شده ی چاه خانه ای را در
حوضچه ای با دیواره های خاکستر دفن کرده بودند ، تا
صبح فردا برای بردن به مزارع دولاب گاله کشی
کنند . کناس ها که شغل گاله کشی کود داشتند ، پساب ها
را با خاکستر اجاق ها که در خانه ها فراوان بودند می
آمیختند و به صیفی کاران و جالیزداران دولاب و
بریانک و روستاهای نارمک و قلهک می
فروختند . آنها بودند که مرگ شگفت ملیجک ، عزیز
السلطان از یاد رفته را رقم زدند . وقتی ملیجک به کوچه
آمد ، آسوده از رسیدن به محله و بی دغدغه از شبکوری به
توده ی وسیع و لزج پساب ها رسید . پا در آن گذاشت ؛
قدم به عقب نکشید . به خیال نجات قدم های دیگر پیش برد
. در آن فرو رفت . با صورت در آن غلتید و دگر برنخاست
. صدایی از او بر نیامد . نای زندگی از وی رفته بود .
واپسین جرعه ی جان بر آمد . هیچ فرصتی برای یاد آن
دوران زرین و آن هیابانگ ها که جانی می داد و جانی می
گرفت ، نیافت .
صبح فردا پیش از آن که خبر مرگ ملیجک
به خانواده ی مستوفی الممالک برسد که مزاری در
باغ خود برای او در ونک در نظر داشتند ، نماینده ای از
سفارت انگلستان به خانه ی او آمد . حمایل و زانو بند
مکلل اهدایی ملکه ی ویکتوریا در پنجاه سال پیش را
خواست و گرفت و برد !
* * *
* *
و اما چون بود داستان شوریدگی و محبت
شاه قاجار نسبت به آن کودک بدعنق و بدعاقبت ؟ شاید سبب
آن را باید در احوال و اعوان پر آشوب مردی یافت که پس
از پرپر شدن جیران و عشقش ، خود را در اقیانوسی
از رشک و بخل و سودا یافت . سودای درباریان ، رشک
پردگیان و بخل سفارتخانه های کبیر و عظمی ، پیچیده در
جهل و خرافات و طمعکاری ، آمیخته با تملق و بی تدبیری
و ضعف ؛ همه ی اینها در چین و شکن استبداد موروثی،
هزار و یکشب وهم انگیزی را رقم زد که در نتیجه سلطان
صاحب قرانش وفا و صداقت را نزد ملیجک و ببری ِ
ماده گربه جست و جو می کرد .
ملیجک نه معشوقی دلاویز ، که دستاویزی
، خاری در چشمان حاسد و دل های زمهریر صدها زن
اندرونی شاه بود . زهری سکر آور ، قهوه ای قجری و
بازگوینده ی عصری بود در آشفتگی روانی ملی پس از قتل
ابرمردی به نام امیرکبیر .
|