|
عنوان نوشتار:
کرشمه ی لیلی
نویسنده: محمد
ابراهیمیان
 |
درباره نویسنده:
آقای محمد ابراهیمیان، نمایشنامه نویس ، رمان
نویس و منتقد بنام در سال 1325 هجری خورشیدی
در شهرستان صحنه از استان کرمانشاه
به دنیا آمد
. در دانشگاه تهران و در رشته ی روان شناسی
لیسانس گرفت و همزمان در مطبوعات نقدهای هنری
نوشت . او سپس به نوشتن نمایش نامه و رمان
پرداخت .
|
|
در سال های اخیر از آثار
ایشان نمایش های « حریر سرخ صنوبر » ، « لیلی
و مجنون » و « بدرود امپراتور » بر روی صحنه
رفته است . همچنین « شمسانا » ، « سه روز ابدی
» ، « طوبا » ، « رودکی » و « خدا در آلتونا
حرف می زند » از دیگر نمایش نامه های محمد
ابراهیمیان هستند. آن چه در پی می خوانید برگ هایی از رمان
« کرشمه ی لیلی » است که در حال حاضر
آماده ی چاپ است .
« کرشمه ی لیلی » قصه ی
سفر شورانگیز پیربابا به همراه نوه ی خود است
که برای ادای نذری آغاز می شود و به شکوفایی
بذری می انجامد . در این بریده ی کوتاه، کودک
داستان خاطره ی عمویش را به یاد می آورد که به
وسیله ی گرگ هار گزیده شده و ...
ایران دیدار بسیار از آقای محمد ابراهیمیان سپاسگزار است که بخش هایی از رمان
خود را پیش از انتشار در اختیار ماهنامه
گذاشتند . |

ساده هم بود . پیربابا خیلی ساده بود . آن قدر
ساده بود که فکر می کرد می توانم بخوابم .
خسته و تشنه بودم . اما هرگاه به یاد آب می
افتادم ، عمویم را به خاطر می آوردم که بعد از
آن واقعه ی هولناک وقتی برایش کاسه ای آب
آوردند تا بنوشد ، آن چنان وحشت کرد که سرش را
به دیوار کوبید و بعد مثل بچه های خیلی ترسو
در گوشه ای کز کرد و از ترس لرزید و با دیدن
زن عمویم که زیبا بود ، خیلی زیبا بود ، خیلی
خیلی زیبا بود ، به سوی او حمله برد تا او را
در آغوش بگیرد و مثل دفعات قبل که ما دیده
بودیم مثل خوشه ی انگور بچلاند . ده مرد هم
نتوانستند از پس او بر آیند و او را از زن
عموی زیبایم جدا کنند . سرانجام کاسه ی آب را
تکرار کردند. منصور کاسه ی آب را آورد . به او
نشان داد و گریخت . عمویم ، زن عمویم را رها
کرد و به دنبال منصور از اتاق نیم تاریک به
حیاط دوید . او را به سختی گرفتند . چون با هر
فریاد و تکان او مردها به گوشه ای می افتادند
. سرانجام او را طناب پیچ کردند . بعد به
زنجیر کشیدند و به درختی بستند . به درخت
پیوند زدند و او ملتمسانه به زن عمویم ، ملوک
نگاه می کرد و او گریه می کرد و من شب ها می
دیدم وقتی که حیاط خانه ی ما از اهل آبادی
خالی می شد و مردم در خواب می شدند ملوک آرام
آرام از لا به لای انجیر بن ها پیش می رفت و
پاورچین پاورچین به گونه ای که اهل خانه را
بیدار نکند ، درخت و زنجیر و عمویم را در آغوش
می گرفت و با آن ها یکی می شد و همان جا سر بر
شانه ی زنجیری عمویم می گذاشت و می خوابید .
هیچ کس به اندازه ی من نمی توانست بفهمد تن
ملوک چقدر گرم است و اندامش چقدر زیباست . زن
نازا به مرمر تراش خورده می ماند و ملوک نازا
بود و مرمر بود . من می دانستم که مرمر است .
کمرش چال بود . عمویم مرا برداشت و روی
سرین
اسب ،
سر
داد . من دست در کمر او حلقه کردم و از شرم
سرم را روی چاله ی کمرش
خواباندم
و رگ شقیقه ام گر گرفت و تنم داغ شد .
یک باور قدیمی می گفت بر ترک عروس ، پسری
بنشانید تا او پسری بزاید . من چهار سالم بود
و هنوز نمرده بودم . اسب ملوک ، سفید ، مرمر و
رعنا بود . مثل خودش . ما به آبادی آن ها رفته
بودیم که عروس را بیاوریم . مینا خان ها ساز و
دهل می زدند و پسران و دختران جوان هردو آبادی
در سبزه زار ِ
سبزه دشت ، چوپی می کشیدند و
ملوک بر اسب سفید ِ بخت خود ، پیکره ی مرمرینی
بود که در حریر سرخ و لاجوردی و زنگاری پنهان
بود . سال ها بعد یک روز وقتی من و ملوک با
اسب او به سبزه دشت می رفتیم که او خانواده اش
را ببیند ، در دره ی
ریژاب به آبشار کوچکی
رسیدیم که از ارتفاع بلندی سر ریز می کرد .
پهلو گرفتیم که آبی بنوشیم . ملوک با صدایی تب
دار گفت : « می خواهم آب تنی کنم . »
من دهنه ی اسب
را گرفتم و در دهانه ی تنگه ایستادم و یک آن
ملوک را زیر آبشار دیدم .
آبشار سفید ، مخمل سبز انجیر ، پیچک های
نیلوفر آبی ، پروانه های طلایی و مرمر تراش
خورده ی ملوک . مهر خورشید ، نیزه های نور و
قوس و قزح که با آبشار در آمیخته بود .
از قعر دره ، در چهار جهت ، صدایی شبیه جیغ
پرندگان شنیدم . گرز شش پر را در مشت فشردم .
اسب ، یال افشاند و شیهه ای کشید . هزاران مرغ
انجیر خوار ، بال بر هم زدند و بر فراز آبشار
به پرواز در آمدند و همچون توده ای ابر بر
ملوک سایه انداختند . گرز شش پر را گذاشتم و
تیر و کمان را از گردن برداشتم . در حالی که
تنگه را می پاییدم ، خم شدم و سنگی در کفه ی
چرمین تیرکمان گذاشتم و به چهار جهت نشانه
رفتم .
صدای خیس و
زنگدار ملوک در گوشم نشست .
« کجا را
نشانه رفته ای ؟ »
« نمی دانم »
.
« غارت کردند
. باغ انجیر را غارت کردند . »
ملوک گفت .
گفتم : « شاید
کسی تو را تماشا می کند » .
صدای خنده ی
پر طنین ملوک را شنیدم : « غوغای پرندگان بود
» .
« به خاطر
غوغای تو ! »
به کرشمه گفت
:
« من غوغا
کردم ؟ »
در دلم غوغایی بود . با خود گفتم چرا او را
دیدم ؟ و بی اختیار تیرکمان را به سوی چشمان
خود برگرداندم و کشیدم . کدام چشم را باید می
زدم ؟ دست خیس ملوک که پشت سرم ایستاده بود ،
تیرکمان را قاپید .
« گرز را
بردار ، جان ملوک . برویم ».
از تنگه گذشتیم و پا به دشت گذاشتیم . من دهنه
ی اسب را در دست گرفته بودم و سر در پیش می
رفتم . ملوک بر اسب نشسته بود و می خواست از
من حرفی بشنود . عطر خیس شبدر می گفت که ما از
حاشیه ی شبدر زار می رویم .
« این پروانه
ها یک آ ن مرا رها نمی کنند » .
من یک آن برگشتم و برفراز سر او موجی از
پروانه های طلایی دیدم که رقص کنان پرواز می
کردند . طره های خیس گیسوانش در باد بود .
« در چشمان من
نگاه نمی کنی چرا ؟ »
آن شب وقتی به
چشمانش نگاه کردم در چشمانش هیچ نشانی از ملوک
آن روز ندیدم .
من نه از صدای زنجیر که از صدای نفس های عمویم
بیدار شدم و از مهتابی آن ها را که با درخت
یکی شده بودند در مهتاب دیدم . زن عمویم
سرونازی بود که در سروی پیچیده بود و همان شب
مُرد و مردن او را تنها من دیدم . اهل خانه
همه از خستگی بیهوش بودند . صدای نفس های
عمویم چنان هراسناک و سرشار از عجز و لابه بود
که من دلم به حال او سوخت . می دانستم تشنه
است . چون چشم هایش می گفتند که چقدر تشنه است
و لب هایش از تشنگی قاچ خورده بود و سفیدک زده
بود . من سرم را به معجر بهارخواب چسباندم
بلکه او را بهتر ببینم . دیدم که عمویم
ملتمسانه در من می نگرد و از من چیزی طلب می
کند . کوزه ی آب را برداشتم . پاورچین از
بهارخواب پایین رفتم . از سنگفرش حیاط گذشتم و
به او نزدیک شدم . کوزه ی آب را بالا بردم .
حتا به کمرش هم نمی رسیدم . کوزه را گذاشتم .
نردبانی آوردم و به تنه ی درخت سرو تکیه دادم
. کوزه را برداشتم ، از نردبان بالا رفتم .
نگاه عمویم قیامت بود . می خواست با من سخن
بگوید اما زخم های صورتش
مانع می شدند. قلب من مثل پرنده ای که به
دیواره ی قفس سر می کوبد به سینه ام می کوبید
. حالا بر بستر شانه های ستبر ملوک بودم .
هیچ گاه چشمان عمویم را آن چنان مهربان ، خیس
و عاجز ندیده بودم . دهانش را باز کرد و من آب
کوزه را در دهان او ریختم . انگار که بخواهم
کره ی آب کرده در خیکی بریزم . همه ی آب کوزه
را تا قطره ی آخر نوشید . حق شناسانه در من
نگاه کرد . صورتش متبسم شد و گردنش افتاد .
درست روی سر زن عمویم . من پایین آمدم . با
خودم گفتم :« این ملوک جان هم عجب خواب
سنگینی دارد » .
بعد گفتم :« از خستگی و شیدایی است » . کوزه
را گذاشتم . نردبان را برداشتم و به دیوار
تکیه دادم . در بازگشت گردن کوزه را گرفتم و
آرام از پله ها بالا رفتم . کوزه ی خالی را
بالای سرم گذاشتم و در رختخواب خزیدم .
پیربابا آرام
گفت :
« مردند ؟! »
از بالای نرده
ی معجر بهارخواب دیدم که ملوک و عمویم کار
عاشقی را تمام کردند .
فردای آن روز
هنوز آفتاب بر آبادی نتابیده بود که خواستند
ملوک را از درخت و زنجیر و عمویم جدا کنند .
نتوانستند . مگر بخواهند دست هایش را که بر آن
ها حلقه بود بشکنند . من فریاد کشیدم :
« نشکنید !
بازوی ملوک جان مرا نشکنید ! »
پیربابا گفت :
« سرو را بیندازید » .
سرو هزار ساله
بود و نمی افتاد .
« اره ی دو سر
بیاورید » .
آوزردند و از بالای سر عمو و زن عمویم تنه را
بریدند . چند مرد روی بام ایستاده بودند و
طناب ها را که در شاخه ها حلقه کرده بودند می
کشیدند . وقتی افتاد آبادی زیر پای من لرزید .
آوار زیر خان غربی فرو ریخت و درخت های انار و
انجیر پایمال شدند . من با خود گفتم :
« این ها که
نمی توانند پاهای عمو و زن عمویم را ببرند » .
پیربابا همان
گونه که بر بهارخواب خواب ایستاده بود و از
پشت در هم حلقه کرده بود به بانگ بلند گفت :
« ریشه را
بیرون بکشید ! » .
آفتاب غروب درست بر ستیغ کوه بود که ریشه را
بیرون کشیدند . خاک نمناک را از ریشه ها
تکاندند و سبک کردند . پیربابا ساقه و سرو و
سرو ناز را همان جا شست . غسل داد . خلعت
بغدادی پیچید و در زمین هموار مقابل قبرستان
کهنه در یک حفره ی بزرگ خواباند و نخستین بیل
خاک را خودش بر آن ها ریخت و گفت :
« این ها شهید
عشقند » .
* * * * * *
نظرات و پیشنهادها
* * * * * *
|