پاييز موسم رنگها و درنگهاست. ريزش
بارانهايش بر برگهاي فروريخته، يادها را
در ما نواخواني مي كند و جان را به
خاطرههاي گنگ مي سپارد. هر پرتو كج راه و
بي رمق آفتاب كه مي تابد، بهانهاي است
براي بيدار كردن يادهاي دور و نزديك.
گذشتهها زنده ميشود و پيش رو ميايستد،
انگار كه در دو قدمي است، اما تا بخواهي
كه به آنها چنگه بياندازي، از دست
ميگريزد و تنها خالي و هم انگيزي به
جايشان باقي مي ماند. پاييز موسم درنگ
هاست و به سادگي مي تواند جانهاي شيفته
را به ساز و نوا كوك كند.
اما درنگ احسان يغمايي در
طرح پاييزي خود ديگر گونه است. او در
پاييزي خود، زمان را نفي ميكند و «گذشته»
را با «اكنون» مي آميزد و مكان و اشياء را
در بستر آن جاري مي سازد و سرانجام آن را
با پاييزي كه در خود او
–
يا نماد كلي «انسان امروز» - وجود دارد،
منطبق مي نمايد.
شعر «طرح 1...» در مرحلهي نخست، با
تصاوير كوتاه و مقطع، خوانندهاش را به
فضايي تصويري مي برد:
بند رختي كه در توفان نفس بريده است، كاغذ
مچاله شدهاي كه به هر سو مي گريزد، غبار
و همناك چراغ ايوان، پنجرههاي بسته،
سرهاي در گريبان فرو رفته، نگاههاي
بيحوصلهاي كه مثل قدمهاي شتاب زده از
روي همه چيز و همه كس به سرعت رد ميشود،
كلاغ پيري كه هراسان است، همه گزارش
وارهاي تصويري است. اما در دو بند آخرين
خط عوض مي كند و همهي اين تصاوير بر
پاييزي كه در درون انسان است، منطبق
ميشود.
انگار كه سرگرداني كاغذ
مچاله شده كه به هر سو مي گريزد، سرگرداني
انسان است، و كلاغ هراسان در اوست كه با
قارقار ممتدش نوحه مي خواند و اندوه سرد
«شام غريبان» - كه بسيار زيبا در شعر
نشسته
–
غربت عظيم اوست كه حتا با خودش نيز بيگانه
مينمايد.
در شعر احسان يغمايي، اين
انسان نيست كه از ميان پاييز عبور مي كند،
بلكه پاييز است كه از ميان تار و پود
انسان مي گذرد و رد پاي سرد مي گذارد و
باز پاييز است كه در بند پاياني شعر مُهر
تلخ و كوتاهي
–
فقط در شش كلمه
–
بر پيشاني او مينشاند: غمم شماره ندارد /
چو سنگ هاي بيابان...

طرح ...(1)
هــوا گرفتـــه و ابــــری
به انتظار قطره ی باران
ز ســوز مـــوذی سـردی
ســـرم به چـــاک گریبان
مچــــاله کـــــاغذ
پــــاره
شکـــسته پنجـه ی برگان
به دســت بــــاد
پـــراکنده
کـــف سیــــاه
خیــــابـــان
تمــــام پنـــجره ها
بســـته
درخــت ها همـــه عریان
اســـیر بــاد به هر سـویی
طنــاب رخت ســـر ایوان
نگـــاه ره گـــذارن
ســـرد
به گــــام های
شــــتابـــان
نشـــــسته بر ســـرِ
هـــره
کــــلاغ پیـــر،
هراســــان
غــــــبار مرگ
گــــرفتـــه
به هـــر نظـــاره ی چشمان
هوای سینــــه ام
امــــــروز
غـــروب شــــام
غریبـــــان
هــــوا گــــرفته و
ابــــری
دلــــم ز غــــصه
پریشــان
غــمـــم شمــــــاره
نـــــدارد
چـــــو سنــــگ های
بیابان ، چو سنـــگ های بیابـــان
پاییز
76 – تهران