درباره ی نویسنده: آقای میثم نظمی در سال ۱۳۶۰ در شهر اراک متولد شد. تحصیلات خود را در رشته ی حقوق قضایی و تا مقطع کارشناسی دنبال کرد. ایشان در نشریاتی چون ایرانمهر، مدرسه و سایت های گوناگون اینترنتی مقالاتی به چاپ رسانده است.

 



زندگی و ملی گرایی خودویژه ی کسروی

 

                                    

 

هنگامی که در اوایل شعبان 1324 هجری قمری و اواخر شهریور ماه 1285 خورشیدی دامنه ی جنبش مشروطه خواهی به تبریز رسید، کسروی جوانی 16 ساله بود . او در کسوت طلبگی بود و در خانواده ای روحانی پرورش یافته بود . دانش و اطلاعات سیاسی وی اندک و کم مایه بود . او نه گروههای کوچک روشنفکران و علمای تبریز را که از دو سه سال پیش تشکیل شده بودند می شناخت، نه درباره ی نحوه ی فعالیت آنها چیزی شنیده بود . حتا نمی دانست که در تهران از چند ماه قبل علمای مخالف دولت حرکتی را برای استقرار حکومت قانون آغاز کرده اند که سر انجام به عزل صدر اعظم عین الدوله و صدور فرمان مشروطه انجامیده است .

جنبش تبریز مانند رعد و برق در روزی تابستانی کسروی راغافلگیر  کرد . او نخستین برخورد خود را با جوش و خروش مشروطه خواهی چنین توصیف می کند :  " روزی  که در تبریز نام مشروطه را شنیدم نخستین بار بود که به گوشم می خورد و پیداست که معنایش را نمی دانستم چون دسته دسته به کنسولگری انگلیس می رفتند، من نیز پیروی نمودم . در آنجا کسانی را دیدم که به مردم گفتار می رانند و مشروطه را معنی می کنند باید قانونی باشد که مردم از روی آن زندگی کنند . پادشاه به سر خود نباشد .اینها معنایی بود که به مشروطه می دادند. من اینها را پسندیدم و به مشروطه دل بستم . "

 این نخستین ضربه ای بود که بر افکار کسروی جوان وارد شد . ولی پذیرش بی چون و چرای اندیشه ای تازه، زمینه ی ذهنی آماده می خواهد . پدر او میر قاسم چنین زمینه ای را در ذهن او بارور کرده بود . میرقاسم از رده علمای دین بود ولی کارگاه قالی بافی داشت و زندگی خانواده خود را از راه تولید و فروش قالی تامین می کرد . او روشن اندیش بود و با پسرش درباره ی مسایل اجتماعی و سیاسی کشور گفت و گو می کرد و گاه با او روزنامه های غیر قانونی چاپ خارج ـ مانند اختر و حبل المتین ـ را می خواند . کسروی در 12 سالگی پدرش را از دست داد .  

آموزش سیاسی احمد کسروی در همین جا متوقف شد . اما محیط متحجر اجتماعی، جوانانی چون کسروی را آماده می ساخت که به سوی هر اندیشه ی تازه کشیده شوند که بوی دگرگونی اجتماعی می داد . به این ترتیب او یک روزه مشروطه خواه شد و تا پایان عمر بر این اعتقاد باقی ماند . مشروطیت در ایران ریشه می دوانید و تبریز به سرعت پیشتاز جنبش انقلابی می شد . کسروی شادمانه دگرگونی های این شهر را می نگریست . آنچه به ویژه او را مجذوب می کرد  سیاسی شدن جامعه و تحول فکری تبریزی ها بود . ساختمان انجمن ایالتی آذربایجان مرکز تجمع مردم شده بود . کسروی نیز به انجمن می رفت . در آنجا آزادیخواهان، رویدادهای کشور را بررسی می کردند و به مردم آموزش سیاسی می دادند . ایرانیان به سرزمین خود دلبستگی نشان می دادند و خود را در اداره ی امور آن شریک می دانستند . یکی از پی آمدهای این تحرک اجتماعی، مسلح شدن تبریزی ها بود . کسانی از صنف های گوناگون اجتماعی تفنگ برداشتند و به مشق نظامی و تمرین تیراندازی پرداختند . در نظر کسروی این کار والاترین نشانه ی آزادیخواهی بود .از بین این داوطلبان، جنگجویانی سازمان یافتند که مجاهدان یا فداییان نام گرفتند . تشکیل این نیرو و سپس مبارزه ی مسلحانه در دوره ی استبداد صغیر که مسلماً با فداکاری و از جان گذشتگی همراه بود، تاثیر عمیقی بر روح و اندیشه ی کسروی بر جای نهاد . وی پس از سپری شدن سی و اندی سال صحنه ی دیدارش را با برخی از آن مردان چنین به یاد می آورد : " نیک به یاد دارم که چگونه از میان انبوهی، راه باز می کرد و تفنگ به دست و گیوه به پا با همراهان خود از میدان توپخانه می گذشت . من بار نخست بود او را می دیدم و... از چهره مردانه و از چابکی رفتار و از خویشتن داری او در شگفت شدم ."

این مرد ستارخان بود که هنوز حتا در بین مجاهدان نامی نداشت، اما سالها بعد پهلوان حماسه ای شد که کسروی از مشروطیت ایران آفرید . به این ترتیب کسروی مشتاقانه به مشروطیت دل بست و با کنجکاوی ناظر دگرگونی های تبریز شد . اینها مایه ی خوشحالی او بود . از سوی دیگر مسایلی در محیط خانوادگی کسروی جریان داشت که او را رنج می داد . مردان خانواده ی وی دشمن مشروطه بودند . هکماوار (حکم آباد) محل زندگیش از نظر اقتصادی و فرهنگی یکی از عقب مانده ترین کوی های تبریز بود . اکثر ساکنان آن کشاورز یا کارگر روز مزد بودند. تعداد زیادی کارگاه قالی بافی در هکماوار برپا بود و بسیاری از کودکان این کوی در آنجا کار می کردند . ورود اندیشه ی جدید به چنین مکانی ساده نبود . هکماوار مخالف مشروطه باقی ماند . 

در اینجا پشتیبان مشروطیت زیر فشار قرار می گرفت . هرچه بود یا به دلیل  محله ی هکماوار، یا به دلیل خلق و خوی انزوا طلب ، یا به جبر مقتضیات زندگی، دلبستگی کسروی به مشروطیت از حد تماشای رویدادها و گفت و گو با دوستان نزدیک فراتر نرفت . او تا چند سال بعد درگیر هیچ عمل سیاسی و اجتماعی نشد . در چنین روزهای تیره ای کسروی با چند آزادیخواه آشنا شد که به رغم همه ی دشواریها محتاطانه به یکدیگر نزدیک می شدند . یکی از آنها جوانی به نام حاجی آقا خان بود . کسروی می گوید :

 

" نخستین بار که من معنی درست مشروطه را فهمیدم از سخنان این جوان دانشمند بود ."  کسروی کتابهایی از او گرفت و خواند . در بین آنها کتاب احمد نوشته ی تالبوف تبریزی و سیاحت نامه ی ابراهیم بیگ نوشته ی حاج زین العابدین مراغه ای دیده می شد . به این ترتیب کسروی از عهد جوانی تا روی کار آمدن حکومت پهلوی در متن رویدادهای سیاسی جامعه زیست و از آنها تاثیر پذیرفت .

خوانده های کسروی تا حدود بیست سالگی تقریبا به علوم دینی منحصر بود، اما از آن پس به علم هیات علاقمند شد . نخستین کتابی که در این زمینه خواند رساله ی هیات جدیده هیات طالبی بود . نوشته فلاماریون به ترجمه تالبوف . همین طور وی به ریاضیات، فیزیک و هندسه دلبستگی یافت . برای وی خرد ، معیار شناخت و سنجش همه ی پدیده های اجتماعی و انسانی و حتا ما بعدالطبیعی شد . محقق آمریکایی استیلی می گوید که کسروی یک تنه می کوشید تا عصر خرد و روشنگری را به ایران بیاورد . سید احمد کسروی علاوه بر چند زبان باستانی زبانهای عربی . انگلیسی . ارمنی ، زبان جهانی اسپرانتو و تا حدودی فرانسه آموخته بود .

 احمد کسروی

 زمانی که کسروی حاصل پژوهش خود را درباره ی مشروطیت ایران منتشر کرد، دانشمندی سرشناس بود . وی در زمینه های تاریخ ، حقوق ، جغرافیای تاریخی و زبان شناسی صاحب رای شناخته می شد . اما عقاید کسروی درباره ی آزادی یا دموکراسی خاص خود اوست و تقلیدی نیست و با اندیشه ی او درباره ی ملی گرایی هماهنگ است .

کسروی ملی گرایی را به نامهایی چون وطن خواهی ، وطن پرستی، ایرانیگری می خواند . تعریف کسروی از میهن  و میهن پرستی بسیار ساده است . میهن سرزمینی است که مردمی در آن زندگی می کنند . میهن پرستی پاسداری از این سرزمین و کوشش در راه آبادی و پیشرفت آن است . این مردم باید با یکدیگر پیوندهایی داشته باشند که آنها را متحد گرداند . مردم یک کشور تا یکدل و یک زبان نباشند نمی توان آینده ی درخشانی برای آنان امیدوار بود .کسروی محور یکپارچگی ملی را عنصر اعتقادی و روحی می شناسد . کسروی تشیع را  نیز با نیازهای حکومت مشروطه ناسازگار می بیند . او بر این نکته تاکید می ورزد که تفکر شیعه، حکومت عرفی  از جمله حکومت مشروطه را غاصب می داند و پیروان خود را از پذیرش مسوولیتهای مدنی در قبال این حکومت باز می دارد . این مذهب به جامعه ی مسلمانان یا امت اسلامی توجه دارد و از مقوله ی جدید میهن دوستی (ملی گرایی) که در پی تثبیت هویت ملی است دوری می گزیند .

اما در مرحله ی بعد کسروی بر مشکل تعدد زبانهای رایج در ایران انگشت گذاشت و آن را نیز مانعی بر سر راه یکپارچگی دانست . بنا به این ملاحظات بود که مجله ی پیمان شعار خود را : " یک درفش ، یک دین ، یک زبان " قرار داد . بنابراین اندیشه ی ملی گرای کسروی نه افراطی است نه نژاد پرستانه و نه جنگ طلبانه . سید احمدکسروی طرفدار اصل حاکمیت ملی بود و تشکیل دولت فراگیر ملی را از اجزای لازم آن می شمرد .

کسروی در دوره ای به پخش اندیشه های خود پرداخت که عصر یکه تازی ناسیونالیسم بود در دنیای بعد از جنگ جهانی اول ناسیونالیسم همچون سیلی توفنده بخش بزرگی از اروپا ، آفریقای مسلمان ، و چند کشور آسیایی را در می نوردید . این سیل به ایران نیز رسید . در فاصله ی زمانی بین پایان جنگ جهانی تا استقرار قدرت رضاخان ناسیونالیسم در ایران نمود سیاسی داشت . مبارزه سیاسی این دوره عمیقاً با احساسات ناسیونالیستی جنبه ی دولتی گرفت یا به مجامع روشنفکری محدود گردید .  ناسیونالیسم دولتی این وجوه مشخص را داشت :

باستانگرا و تازی ستیز بود و تاریخ دوران اسلامی ایران را بی ارج می شمرد . اما اندیشه میهن دوستانه ی کسروی با همه ی این گونه های ناسیونالیسم فرق داشت. او خواهان وحدت ملی ایرانیان بود و می خواست عوامل بر هم زننده ی این وحدت مانند تنوع زبانهای رایج در ایران ، کثرت مذاهب و فرقه های مذهبی از میان برداشته شود . به علاوه باید این را هم در نظر داشت که کسروی در زمینه ی اندیشه های ناسیونالیستی با گروهایی از روشنفکران نشست و برخاست می کرد، از جمله با دکتر محمود افشار آشنا بود و مقاله هایش در مجله ی او به نام آینده چاپ می شد . هر دو نفر به مساله ی وحدت ملی ایرانیان توجه داشتند و نکات مشترکی بین عقاید آنها دیده می شود احتمالاً این آشنایی ها نیز در تکوین تفکر ملی گرای کسروی موثر بود .

برای آنکه به بررسی افکار کسروی بپردازیم ابتدا نگاهی به مفهوم اروپایی گری می اندازیم  . مساله ی بر خورد با غرب ، نتایج آن و راههای خروج از بحران هایی که زاییده آن برخورد بود دغدغه ی خاطر بسیاری از اندیشمندان ایرانی ازجمله کسروی گردید . کسروی بخش یکم کتاب آیین را در سال 1311منتشر کرد . که اساساً به مساله ی اروپا ،برخورد آن با شرق ، بحران ناشی از این برخورد و راه های خروج از بحران می پردازد . بعدها که او مجله ی پیمان را راه انداخت دامنه ی کوشش هایش بر ضد اروپایی گری گسترده تر از پیش شد . وی ابعاد مختلف فرهنگ و تمدن اروپایی را زیر حمله گرفت . شیوه ی زندگی اروپایی را سوداگرانه و منحط دانست . آن را مسبب بیکاری و فقر در خود اروپا شمرد . کسروی اروپایی گری را پدیده ای می دانست که اجزایش عبارتند از : ستایش بی چون و چرای اروپا ، تقلید کورکورانه و بی رویه از آن برای از بین بردن اندیشه ها و سنت های نیکوی شرقیان و چیرگی بخشیدن فرهنگ و تمدن اروپایی بر جامعه ی خودی .

سید احمد کسروی معتقد است که ایرانیان 5 رشته را از اروپاییان  گرفته اند . 1 ـ حکومت  مشروطه و سازمانهای اداری و مدنی ملازم با آن 2 ـ دانشهای نوین 3 ـ  صنعت و تکنولوژی  4 ـ  اروپایی گری و مظاهر گمراه کننده ی آن 5 ـ  فلسفه ی مادی و بد آموزی های مادی گری .

 او سه رشته ی نخست را نیک و سودمند می دانست و دو رشته ی آخر را بد و زیانبخش . روشن است که کسروی اخذ گوشه هایی از فرهنگ و تمدن اروپایی را جایز می داند ولی به تشخیص او ایرانیان جنبه های مثبت تمدن اروپایی را نگرفتند بلکه مجذوب عناصر فاسد کننده ی آن شدند . و اروپایی گری بازار پراکنده ی فکری ایرانیان را آشفته تر ازپیش کرد .

کسروی در دادگستری کار می کرد و در وزارت عدلیه سمت هایی چون  رییس عدلیه استانها ،مدعی العموم ، قاضی و وکیل دعاوی داشت . حدود 10 سال در آنجا  که به قول خودش مرکز فساد و رشوه خواری و رفیق بازی بود دست و پا زد و سرانجام هم او و هم عدلیه هر دو از هم بریدند . بعد از این بود که کسروی به طور جدی به نویسندگی روی آورد و بالغ بر 60 جلد کتاب و صدها مقاله در مجلات از خود به یادگار گذاشت . آثاری همچون تاریخ مشروطه ی ایران ، تاریخ هیجده ساله ی آذربایجان، شهریاران گمنام ، شیخ صفی و تبارش ، شیعی گری ، صوفی گری و ...

سرانجام سید احمد کسروی در بیست و چهارم اسفند ماه هزار و سیصد و بیست و چهار و در سن پنجاه و پنج سالگی توسط فداییان اسلام ترور شد . این جمعیت که برای مبارزه با تمام اشکال بی دینی ایجاد شده بود در نخستین اقدام کسروی، نویسنده ی مشهور غیر مذهبی و مورخ سنت شکن را در دادگستری تهران به قتل رساند .