|
عنوان نوشتار:
از کلبتین تا جت
نویسنده: حسین
شهسوارانی
 |
درباره نویسنده:
آقای حسین شهسوارانی در سال 1297 هجری خورشیدی
در شهرستان اراک به دنیا آمد . دوران دبستان و
دبیرستان را در اراک به پایان رساند و پس از
پذیرفته شدن در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران
به پایتخت آمد . ایشان پس از گذراندن دوران
لیسانس در رشته ی حقوق قضایی در سال 1326 وارد
خدمت دادگستری و مصدر مشاغل
|
|
مهمی شد که از آن جمله
می توان دادستانی کل استان مازندران و ریاست
کل دادگستری آن استان را نام برد . در سال
1346 با انتقال به تهران به مستشاری دیوان
عالی کشور منصوب شد و به مدت 16 سال در این
سمت خدمت کرد .در سال 1358 به معاونت وزارت دادگستری و
سرپرستی سازمان اسناد و املاک کشور برگزیده شد
و در سال 1360 به درخواست خود بازنشسته شد .
از جمله ی تالیفات ایشان می توان به کتاب های
رنگین کمان ( مجموعه ی مقالات ) و باغ داد و
داغ بیداد ( خاطرات دادگستری در دوجلد ) اشاره
کرد. |
سال 1309
خورشیدی بود . به یاد دارم که دوازده ساله
بودم و از درد دندان رنج می بردم . خواهر بزرگ
من در
شاهسواران اراک به چاره جویی پرداخت .
آن دوره و زمانه تنها چاره ی کرم خوردگی را در
این می دانستند که شمعی در کنار ظرف آب روشن
کنند و سرپوشی روی سر اندازند و دهان را باز
کنند ، بدان گونه که گرمی و حرارت شمع افروخته
، فضای دهان را فرا گیرد تا کرم دندان در ظرف
آب افتد ! و آن خواهر ساده دل و مهربان این
چاره را هروقت که درد دندان داشتم به کار می
برد و چاره نمی شد . ناچار دو ـ سه دندان را
اوسا حسینعلی ، دلاک حمام شاهسواران ، با
کلبتین ( انبر دست مخصوص دندان کشیدن ) از
دهانم بیرون کشید . با چنان زجر و شکنجه که دو
ـ سه جوان قوی هیکل، دست و پا و شانه و سر مرا
می گرفتند و در هر دندان کشیدن هر پهلوانی هم
با آن اسباب و ابزار و درد و رنج می مرد و
زنده می شد تا چه برسد به من ، آدم کم سن و
سال و رنجور و لاغر اندام و مردنی .

از عهد کلبتین
و استاد دلاک حمام تا امروز که دندانپزشکان با
اسباب و ابزار دقیق و پیچیده ی علمی و دستگاه
جت که با سرعت چند هزار دور در ثانیه کار می
کنند ، اوضاع از زمین تا آسمان تفاوت کرده .
اما نسل پیران امروزی و کودکان هفتاد سال پیش
، در طول تاریخ و لااقل در کشور ما تنها نسلی
است که علاوه بر زندگی مدرن ، ابزار و شالوده
ی زندگی شکل گرفته و تغییر نیافته و دست
نخورده ی هزار سال پیش را حس و درک کرده و
چندی با آن به سر برده ، یک نمونه ی آن هم
دندان کشیدن با کلبتین است که وصفش گذشت .
همان مکتب خانه ها و چوب و فلک آخوند مکتبی ،
همان حمام های خزینه ای با آب های آلوده و
متعفن ، همان رفت و آمد با اسب و الاغ و شتر
که در طول قرن ها یک شکل و یکنواخت باقی مانده
بود . و همین نسل پیر و پاتال های کنونی تا
آمد سرش را از بالش خواب کودکی بردارد یکباره
مثل این که دنیا پشت و رو و آخرالزمان است و
قیامت شده تا چشم باز کرد به جای زنگ شتر با
سوت ترن و غرش هواپیما و گفت و گوی تلفنی و
رادیو و تلویزیون و عمل جراحی با لیزر و هجوم
مرکب راهوار اتومبیل روبرو شد . آری چنین شد و
چنین است در ایران و خیلی جاهای دیگر حال و
روز نسل ما که با این ویژگی در تاریخ استثنایی
است .

نسل جوان
کنونی از وقتی که به دنیا آمد و چشم باز کرد
به دنیای جدید قدم گذاشت . در وقتی و زمانی که
بافت زندگی پدران و مادران او دگرگون شده و آن
را ندیده و آن چه را هم که از خاطرات گذشته ی
آن ها بشنود به گوش او قصه و افسانه و به قول
ما اراکی ها شوقات است و باورنکردنی .
عموی من ،
مرحوم
میرزا صادق، طبیب همه ی امراض و همچنین
چشم پزشک اراک بود . در مطب او از بیماران
سفلیسی و سوزاکی و مبتلایان به سل و مالاریا و
تیفویید تا آب مروارید و تراخم و همه گونه چشم
درد ، ازدحامی بود به اندازه ی یک روضه خوانی
عاشورا تاسوعا ؛ چندان که خودش به طنز و رمز
می گفت : اگر هر نفر از این مراجعان یک آب
دهان بیندازد مرا سیل می برد !
آن مرحوم
بسیاری از بیماران را که در روستاهای دور و
نزدیک در خانه ی خود بستری بودند و قدرت حرکت
نداشتند از راه دور معاینه می کرد . به این
ترتیب که کسان مریض پیشاب یا ادرار بیمار را
در ظرف شیشه ای گنه گنه نزد آمیرزا صادق می
آوردند و او با یک نگاه به محتویات شیشه نسخه
ای به دست آورنده ی قاروره می داد و او هم
خوشحال به ده و دهکده ی خود روانه می شد که
داروی حکیم فرموده را به بیمار برساند و چه
بسا بیمارانی به طور طبیعی ، پس از گذراندن
دوره های بیماری بهبود می یافتند و از ته دل
طبیب حاذق را دعا می کردند . الباقی هم که جان
به در نمی بردند کسان بیمار حکم اورا حکم قضا
و قدر می دانستند و می گفتند : رضاءً به قضا
الله و تسلیماً لامره .
عموی مرحوم
روزی چند جراحی تراخم و بریدن پرده ی داخل چشم
را انجام می داد . به واسطه ی تراخم پرده ی
سفیدی روی قرنیه ی چشم پدید می آمد و بیمار
نابینا می شد . علاج آن بریدن و برداشتن روی
قرنیه بود که عمل را در خانه ی بیماران انجام
می داد . من از همان سال هایی که شاگرد
دبستان بودم تا سال های دبیرستانی، ساعات بی
کاری و تعطیل مدرسه ، کمک کار عمویم در مطب او
در کار جراحی چشم بودم . کیف و وسایل جراحی او
را همراه می بردم و در طول عمل کمک پزشک و به
اصطلاح امروزی بیمارستان ها، اد
(Aide)
او بودم . ( البته بدون دست شستن که از لوازم
بهداشتی اتاق عمل است .)
جراحی در هر
دو چشم مریض به این گونه انجام می شد که مریض
را روی زمین در خانه ی خودش که زن و بچه و
کسان او هم حاضر و ناظر بودند می خواباندند .
دو سه نفر از کسان مریض هم دست و پا و سر او
را محکم می گرفتند و من از کیف چرمی که تعدادی
قلاب و یک قیچی ظریف نقره در آن بود ، قلاب ها
را به دست عمو صادق می دادم . سر هر قلاب درست
مثل قلاب ماهیگیری تیز و نازک و ظریف بود . در
هر چشم با پنج تا شش قلاب ، پوست روی قرنیه
را به قلاب می گرفت و با هم جمع می کرد به
طوری که تمام پوست نازک قرنیه به صورت یک پرده
ی سفید نازک از سطح چشم فاصله پیدا می کرد .
سپس قیچی ظریف نقره ای را به دست راست می گرفت
و همان پرده ی روی چشم را که با قلاب و در دست
چپ خود داشت آرام آرام می برید . ( آن گونه که
با قیچی و مقراض کاغذ ضخیم را کسی ببرد . )
خون از رگ های بریده جاری می گردید و چشم
بریده و غرقه به خون را با پیشاب و ادرار تازه
و گرم بچه ی ده دوازده ساله شست و شو می داد و
با روغن وازلین پانسمان می کرد . چشم را می
بست و بساط جراحی را جمع می کردیم .
حق العمل ثابت
این جراحی پنج تومان پول نقره و یک قالب صابون
، ساخت صابون سازی های اراک بود . در هر عمل
جراحی عمو جان یک سکه پنج قرانی به عنوان
جایزه و پول تو جیبی به من مرحمت می کرد .
امروز در ایران بیماری آب مروارید را بی درد و
خونریزی عمل می کنند . مریض هم مثل شاخ شمشاد
از مطب و بیمارستان بیرون می آید و روزنامه را
با همان چشم تازه عمل شده می خواند .
برای معالجه ی
همین آب مروارید ، خدابیامرز عمو صادق دو
شقیقه و هر دو بازوی پدرم ، برادر بزرگ تر از
خود، مرحوم آشیخ محمد شهسوارانی را داغ کرد .
یعنی به طور مصنوعی و با دارویی که پوست بدن
را زخم می کرد و روی نوار کرباسی برای تکمیل
کار آتش زغال می گذاشت . چهار نقطه ی بدن پدرم
مثل همه ی مریض های دیگر او داغ و زخم شده بود
. برای علاج همین آب مروارید که امروزه با
اشعه لیزر بدان سان که گفته شد علاج می شود .
ببین تفاوت ره
از کجاست تا به کجا !
یاد آن عمو
صادق مرحوم که مردی دین دار و عاطفی و انسان
دوست بود و بر بالین بیماران مستمند می نشست و
به دست خود دوا و غذا به آن ها می داد به خیر
باد ؛ همچنین همان خواهر ساده دل و مهربان من
که سال هاست در جوار حق آرمیده . نوه ی او در
تهران دندان ساز است و دندان مصنوعی ساخت دست
و پنجه ی او را هم در دهان دارم .
( از کتاب
رنگین کمان با ویرایش )
* * * * * *
نظرات و پیشنهادها
* * * * * *
|