شهرها و شعرها

   

بسياری از شهرها بخاطر زيبايی يا برای اينکه زادگاه شاعران بوده اند، در شعر ها حضور يافته  و مورد ستايش قرار گرفته اند. برای نمونه می توان به شيراز اشاره داشت که نه تنها بخاطر زيبايی، بلکه برای خاک شاعر خيزش و آن هم شاعرانی چونان سعدی و حافظ .

بسياری از شهرها چون حيرت شاعر را برانگيخته اند، در شعر آمده اند که از آن جمله می توان حضور شهر تهران را در شعر ملک الشعرای بهار و اشرف الدين (نسيم شمال) نام برد.

اما بسياری از شهرها به صورت يک واقعيت در شعر تصوير زده شده اند چنانکه عبور از ميان بندها و واژگان آنها به عبور از ميان کوچه ها و محله های آن شهر می ماند .

در ميان شهرهايی که به شعر وارد شده اند ، شيراز و اصفهان و تبريز و مازندران از همه خوشبخت ترند ، اما جايی مثل « قشم » با آن زيبايی بکر و دست نخورده از چشم شاعران دور مانده و تنها کسی که با احساس شاعرانه، آن را سروده « احسان يغمايی » باستان شناس است که بنا بر شغل خود مدت های بسيار آنجا زيسته و با طبيعت برهنه و فرهنگ جاندار آنجا ارتباط تنگاتنگ يافته است . در اين شعر تَف زده و آهنگين می توان با قشم و جامعه ی قشم در تصاوير بريده بريده ديداری داشت که به روی هم چونان پازلی طرحی يکدست از « قشم » ارائه می دهند . اين شعر، جا به جا طبيعت قشم را ، فرهنگ مردمش را و حتا معماری آنجا را با تصاويری زنده از قبيل : زيبايی زنان با چشم های سياه و سر پنجه های حنا زده/ بادگير پير / کوچه های تنگ / قلعه ای ويران با برج های سنگی/  دام دام طبل / فرار کردن جن از تن يک بيمار جن زده ( = بادی) که بايد با دام دام طبل اتفاق بيافتد / تيرهای چوبی سقف اتاق ها / دست کوب ها و گل ميخ روی درها و نيز ايستايی زمان را به خواننده يادآور می شود. و اينک شعر :

 

    قشم

احسان يغمايی ، باستان شناس

زن ها همه سياه               

سر پنجه رنگ خون

از پشت صورتک

چشمان قير گون

 

         ***

هر کنج و هر کنار

خورشيد در کمين

تا خورده روی هم

آب ، آ سمان ، زمين

 

        ***

بر ساحل شنی،

افتاده جا به جا

تابوت ماهيان

قايق شکسته ها

 

        ***

از جوشش درون

دريا دهان به کف

قی کرده روی خاک

گوش ماهی و صدف

      ***

داغ برهنه پا

بر روی ريگ ها

خورشيد زير خاک

درياست در هوا

 

      ***

ويرانه قلعه ای

با برج ها ز سنگ

ياد آور قرون

خون و جنون و جنگ

 

       ***

از خانه ای ز دور

دام دام ِ طبل ِ زار

از «بادی» مريض

جن می کند فرار

 

       ***

هر باد گير پير

با يک هوای دم

در کوچه های تنگ

پيچيده نا و نم

 

       ***

سقف اتاق ها

از تير هاو چوب

بر روی هر دری

گل ميخ و دسته کوب

 

       ***

در تور خاک قشم

خورشيد در قفس

دريا ز هُرم داغ

افتاده از نفس

 

       ***

تَف کرده خاک قشم

خورشيد بی غروب

ايستايی زمان

خط کج جنوب

 

        قشم ، تير ماه 1379