آقای دکتر سید عباس مصباح در سال 1330 خورشیدی در اراک به دنیا آمد . از کودکی شعر می سرود . تحصیلات خود را تا پایان دوره ی متوسطه در اراک به انجام رسانید . سپس در دانشگاه تهران و در رشته ی پزشکی پذیرفته شد و در سال 1362 با تخصص اعصاب و روان از دانشکده ی پزشکی دانش آموخته شد . از ایشان سه کتاب شعر به نام های ناشتایی ، تاول و عشق در شهری ممنوع در زیر چاپ است .

 

__________________________________________________________________

در به در

 

آه ! در کدام خانه بیابمت

ای قلب در به در ؟

کدام کوبه را بکوبم  

که به آستانه ی تو انجامد ؟

یک دست در خیابان

و یک دست در خانه

تو را می جوید

و پیراهن التماس تو را می بافد

تمام شب نامه های انتظار

نام تو را در حافظه دارند

و خورشید های سرگردان

مطلع تو را می طلبند

آیا دوباره شمعدانی هامان را آب خواهیم داد ؟

آیا دوباره برای کبوترهامان دانه خواهیم پاشید ؟

کدام پنجره را بگشایم

که دریچه اش به چشمانت پبوندد ؟

هر زاویه ای با وجود تو معنا می یابد

و هر کوچه ای ، ای گمشده !

از تو نام می گیرد

ملتمسانه کدام کوچه را بگیرم

که به درگاه تو انجامد ؟

تمام شهر ، تمام زاویه ها ، سایه روشن ها

تو را نشانی می دهد

و هر دستی را که به دریوزگی می طلبم

بوی تو را می افشاند

و بوی پیرهنت را

آه ! در کجا بیابمت

ای قلب در به در ؟

 

*     *     *

 

رستگاری

 

من رستگار می شوم

من رستگار می شوم

وقتی که دروغ می گویی !

و هنگامی که قطره قطره بر اکسیر خوابم می افزایی

بیدار می شوم !

هجای مسیحای چشمانت

راز سلامت می گویند

اما من، بیمار می شوم

بیمار می شوم

 

*     *     *

 

سکه ی خورشید

 

مهربان نیستی

مهربانی به شکل توست

و عاطفه مثل سکه ی خورشید

از دستهات شاباش می شود

و عشق تنهاترین مخاطب توست

زیبا نیستی

زیبایی از تو معنا می گیرد

و گذشت همچون شهابی از گذرگاه نگاهت می گذرد

و محبت از بن انگشتانت اشاره می گردد

و کوچه های عاطفه را نشانی می دهد

و به خورشید بیدارباش می گوید

آتش از گل های سوخته ی پیرهنت زبانه می کشد

و به انتظار دستانم می چسبد

روز را با تو آغاز می کنم

روز با تو آغاز می شود

و من با تو سبز می شوم

و آرام آرام

در تو پایان می گیرم

 

*     *     *

 

طعم توت        ( برای عباس کیارستمی)

 

آه چه رویایی بود !

عبور از خوشه های توتستان

همچون توفان ولگردی

از دهلیز ساقه ها

آه چه طعم گسی داشت

سقوط از بلندای دره ای

چون قطعه سنگی سرگردان

بر قعر پوک و خاک

و پنجه های مهربان درخت

با پنج انگشت محبت

آویزگاه مان شد

همچون ستارگانی بر دامان ظلمت

از جاذبه ی زمینی سرمست

و تو توتچه ها را در دهانم می نهادی

و راز جویدن را در گوشم زمزمه می کردی

و آفرینش آغاز می شد

و زندگی دهان باز می کرد

همچون پستانکی در دهان نوزادی

آه چه طعمی داشت

سقوط از بلندای تردید

وقتی که تو توت می شوی

و دنیا در برابرم توتستان

سقوطی زیبا و مقدس

که عروج بر آن رشک می برد

 

*     *     *

 

وسوسه ی آبی

 

نه به خاطر شرط بندی

به خاطر بندی که بین شیطان و خداست

نه به خاطر لذت

به خاطر مرز باریکی که بین ثواب و گناه است

نه به خاطر او

نه به خاطر تو

به خاطر وسوسه ای که آفرینش از آن آغاز می شود

وسوسه ای بین بهشت و دوزخ

تو را در آغوش می گیرم

و می فشارم 

آه ای افلیای غمگین !

آیا کدام وسوسه ی آبی

تو را به رودخانه درافکند ؟

رستاخیز از کدام کوچه می آید ؟

آه ای افلیای غمگین