درباره‌ی نویسنده: آقای سیامک تقی پور در سال 1330 در کهریزک متولد شد . از نوجوانی به کار تئاتر و سینمای حرفه ای پرداخت . تحصیلات خود را نخست در رشته ی حقوق و سپس در رشته های ادبیات دراماتیک و باستان شناسی ادامه داد. در طول این سالها بیش از هفتاد مقاله در زمینه ی نقد فیلم ، تئاتر و ادبیات نوشته و منتشر کرده است . ایشان موسس و نخستین رییس کانون فیلمنامه نویسان ایران بوده و تا امروز سی فیلمنامه و نمایشنامه به رشته ی تحریر در آورده است . از جمله آثار اوست : فیلمنامه های جاده های سرد ، شیر سنگی و نمایشنامه ی بهرام چوبینه . همچنین فیلم سه مرد عامی را نوشته و کارگردانی کرده است .

از آقای تقی پور رمان های " شاهی از دوران خویش " و " زوال دیر وقت " در دست انتشار است .

______________________________________________

دم واپسين                                            

من بنده ی آن دمم كه ساقی گويد                                     

یک جام دگر بگير و من نتوانم ( خیام )

 

رضاشاه ـ  سلطان مطلق

      رضاخان سواد كوهی كه بعدها به رضا ماكسيم معروف شد، قزاقی تربيت شده در كنار افسران روسی بود . از چهارده سالگی به كمک دایی اش ابوالقاسم خان كه خياط قزاقخانه بود وارد خدمت نظام شد. به دليل ابراز وجود و جديتی كه داشت به سرعت ترقی كرد تا زمانی كه به فرماندهی قزاقان مبارز با ميرزا كوچک خان جنگلی رسيد. بعداً با درجه ی مير پنجی (سرتيپی) همراه با روزنامه نگار جوان يزدی ،سيد ضياء كودتا كرد و به فرماندهی كل قوا منصوب شد. از كودتا تا سلطنتی كه پانزده سال بر اريكه ی آن بود در طی پنج سال به حد اعلای ترقی بالا آمد. حكومت رضا شاه از نوع استبداد شرقی بود كه سابقه ای طولانی داشت . این حکومتگری از او شخصیتی خشن پديد آورد، تا جایی كه عليرغم خدمات برجسته و شايانی كه به ايران کرد، به وقت تبعيد و رفتن از كشور، همگان خصوصاً روحانيان نفسی به راحت كشيدند.

     انگليسی ها كه زمينه ی حضور و رشد او را در عرصه ی سياسی فراهم كردند، به آسانی بركشيدن او روی تخت سلطنت،  وی را وادار به استعفاء و ترک ايران نمودند .

     جنگ جهانی دوم به پايان رسیده بود . انگلستان به سمت نزول و امريكا به سوی برتری پيش می رفتند. بر شاه تبعيدی ایران نيز همان رفت، كه بر هم سلكان او در امريكای لاتين . شاهی يا مستبدی سقوط می كرد، شاه و ديكتاتوری تازه نفس جايگزين می شد.

 

( استعفا نامه ی رضا شاه )

     از هنگام نشستن او در كشتی به مقصد تبعيدگاه جزيره ی موريس در جنوب اقيانوس هند و جوار شرقی افريقای جنوبی، تا رسيدن به آنجا بنا به گفته و نوشته ی علی خان ايزدی پيشخدمت مخصوص او و نيز فرزندانش كه همراهش بودند، بی وقفه بيدار بود و بر عرشه ی كشتی برمه قدم می زد. در انديشه و سگالش آنچه كه بر زندگی شصت ساله اش رفته بود ، خشمگينانه، قدرت و پادشاهی را تمسخر می كرد. هر از گاه خویش را مخاطب قرار می داد که "اعلیحضرت قدر قدرت قوی شوکت! ... آی زکی ! "و بدین گونه به فرهنگ دوران قزاقی اش باز می گشت كه چه آزاد و رها بود و گاه بدمستی هم می كرد . اما هرچه بود بزرگ بود، بيشتر از همه ی مردانی كه در اطراف او قد كشيدند و بزرگ شدند .

     رضا شاه بی شک به بوم زاد خود دلبسته بود . از قدرت به نهايت استفاده کرد برای پيشبرد مقاصدی كه گاه نامش را در آن ها به نيكی نبردند . دوران تبعيدش تا مرگ، كوتاه و سه ساله بود . به روايتی دق كرد .

     در راه تبعید، خاطرات بسياری را مدام مرور می كرد: زمانی را كه آشفته و پريشان در ايوان حرم حضرت عبدالعظيم با لباس ژوليده و پوتين های مندرس زانوی غم بغل گرفته و قصد برگشتن به زادگاهش الاشت سوادكوه و نزد همسر روستایی اش را داشت و دخترش فاطمه السطان كه بعدها به همدم السلطنه معروف شد. پيشخدمت ديگر و قديمی ترش سليمان بهبودی از قول او نوشته است كه پيری در آنجا با ديدن شوريدگی او دلداريش داد و زمزمه و نويد پادشاه شدنش را در گوش او نجوا كرد.

     بعد به دوران حضور در كرمانشاه و گارد حفاظتی عبدالحسين ميرزا فرمانفرما انديشيد كه مسلسل سنگين صد تير را معروف به ماكسيم به دليل توانایی های جسمی و نظامی اش به او دادند و به رضا ماكسيم معروف شد .... و نيز بعد از شكست در جنگل از ميرزا كوچک خان كه ژنرال آيرون سايد در قزوين به سراغش آمد و با كمک مستر هاوارد، كاردار كهنه كار سفارت انگليس مقدمات بالندگی او را به سوی سلطنت فراهم كردند.... به كشتن ياران نزديكش انديشيد كه سه پايه ی قدرت او را تشكيل می دادند ؛ تيمور تاش، نصرت الدوله (پسر فرمانفرما) و داور . همچنین به ياد تخته باز ايلاتی اش افتاد : سردار اسعد بختياری ... و بالاخره به شاه جوان و خجول كه با پز دمكراتیک به ميدان آمده بود اندیشید  . هميشه او را با خواهر دوقلویش اشرف قياس می كرد و می گفت: "به اشتباه و به جای هم به دنيا آمدين" ... آخرين يادمانش، گريز از تهران به اصفهان و بندرعباس بود كه سرهنگ سياهپوش فرمانده ی لشكر كرمان به بدرقه اش آمد و جعبه ای خاتم حاوی دويست لول ترياک ماهان به عنوان ارمغان راه به او پيشكش كرد . وقتی به کشتی سوار می شد برای اولین بار رخت نظام را از تن درآورده و کت و شلوار پوشیده بود . مشتی از خاک وطن برداشت و راهی تبعيدگاه شد.

      در درازای سفر دریایی، پنج پسر و تنها دختر همراهش (شمس) از رسیدن به جزيره ی شیرها و سوسمارها وحشت داشتند . بعد از رسيدن به موريس برخلاف تصور آن ها، یک گارد انگليسی همراه با فرماندار جزيره، طی تشريفات مجلل نظامی به استقبالشان آمدند. ايران را در خزان ترک كردند، اما موريس در نيمكره ی  جنوبی بهار را آغاز می كرد . موریس بهشتی زمينی بود كه برايش در نظر گرفته بودند؛ جهانی سبز و غرق در گل های كمياب. اما هر چه بود برای رضا شاه غربتگاهی بود در آخر دنيا.

     با رسيدن تابستان و هوای مرطوب، عرصه به شاه مخلوع تنگ شد. بعداً تقاضای انتقال به شهری مناسب تر كرد . در بهار آينده به ژوهانسبورگ منتقل شد كه برای حال مریض و جان ضعیف او دلپذير بود .

( توضیح : رضا شاه ـ روزهای پایانی ـ ژوهانسبورگ )

     مدتی را در عمارتی كه برايش انتخاب كرده بودند به سر برد. بيماری قلب او را عارض شد، اما همچنان به عادت همه ی عمر ساعت ها در راه های ميان باغچه های وسيع عمارت قدم می زد. فكر می كرد . با خبرهای تلگرافی كه از تهران برايش می رسيد و شاه جوان را در محاصره ی چاپلوسان سابق دچار مخمصه می يافت آشفته تر می شد.

     بعد از آنكه از خانه ی جديد هم ابراز نارضايتی كرد، خودش از حومه ی ژوهانسبورگ به شهر آمد و برای یافتن خانه ای كه ارتباطش را بيشتر و بهتر با طبيبان فراهم كند با آژانس های مسكن تماس گرفت. ديگر با همه ی احترامی كه اهالی برايش قايل می شدند، آدمی معمولی و فارغ از شكوه سلطنتی می بود . سلطنتی كه با اقتدار در آن فرمان رانده بود.

     مدتی كوتاه در عمارت جديد كه گذشت دختر بزرگش شمس ژوهانسبورگ را به قصد تهران ترک كرد. اشرف دختر محبوبش آمد و او را ديدار كرد و در بازگشت از راه مصر، همسر دومش احمد شفيق را انتخاب نمود و با عشقی پرسودا او را همراه خود به تهران آورد و از پسر قوام شيرازی طلاق خواست .

     شاه سابق، خيلی زود در انظار اهل محل شخصيتی عادی شد. یک روز كه از خرابی لوله های آب جانستوه شده بود لوله كشی يهودی به خانه اش آمد. رضاخان كه هنوز درشتی كلام و تحكم را فراموش نکرده بود، در برابر ايرادهای لوله كش برافروخته شد و به او نهيب زد . مرد يهودی پرخاشگرانه با اهرمی كه در دست داشت به سوی او هجوم برد و تندی کرد .

     وقتی از این اهانت به خود آمد، جبروت جبلی را ويران و نقش خود را بر آب ديد . دست روی قلب بيمارش گذاشت . به اتاقش پناه برد . بهت زده بود از كج رفتاری روزگار !

عصر آن روز ساعتی را با حال نزار و بال و پر ريخته در ميان باغچه ها راه رفت . بعد به اندرون عمارت رفت. شامش را كه مطابق معمول جوجه آب پز و مقداری كته بود به عادت دیرینه ، همچون تمام دوران سربازی اش راس ساعت 9 خورد و به تختخواب رفت. با جسارت مرد لوله كش روحيه را باخته بود. باورش مشكل بود.

     علی ايزدی، پيشخدمت وفادار در ساعت پنج صبح مطابق معمول در زد .  جوابی نيامد. وقتی به اتاق وارد شد، در نيم تاریک آنجا سايه ای بلند قامت و خميده را در كف اطاق و كنار تختخواب ديد. شاه که مثل گذشته ها ديگر روی زمين و تشک سربازی نمی خفت ، به زير افتاده بود .

     وقتی علی خان پرده ها را به كنار زد و نور به داخل آمد، همه ی عظمت فروريخته ی سرورش را پيش چشم ديد. شاه بی تخت و تاج، از تخت افتاده و صورتش بر قالی سرخ كاشان پريده رنگ و ساكن مانده و خونی غليظ از بينی عقابی و بزرگش بر فرش ماسيده بود.

به دست چپش ساعت مچی بسته بود . ساعتش مثل همه ی سالهای پادشاهی ده دقیقه جلو بود .